تبليغاتX
سکوت سنگی

سکوت سنگی

خسته ام

 

جهان خسته است , تنم خسته است , دلم از این همه نیرنگ شکسته است ,
 
خدا هم شاید اینک خسته است و شاید هم رها کرده است این مردمان مردم نماها را
 
من اینجا بس غریبم غربتم را چاره ای نیست , پاسخی نیست ,
 
بالینی که سر بر آن فرود آرم وهرآنچه درون سینه ام تنگی کند بیرون بریزم اندکی آرامش یابم
 
محبت را سرایی نیست , سلامت را جوابی نیست , نگاهت را نگاه گرم مهرآمیز یاری نیست.
 
من اینجا بس غریبم , غریبی آنچنان بر جان می تازد که جانم را برایش هیچ نایی نیست...
 
میان این همه مردم کسی آیا نگاهم را نمی بیند؟!
 
نگاهی خسته و گاهی پوشیده شده از اشک چندین ساله ام را آیا کسی نمی بیند؟!
 
کسی باور نمی دارد رنجی هست, عذابی هست خشمی هست
 

...!!و شاید هم خدایی هست

 

قربونت برم خدا چقدر قریبی رو زمین

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 18:54  توسط پيمان كلانتري  | 

باران عشق

 ... الو الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:4  توسط پيمان كلانتري  | 

حالم دارد به هم می خورد ...

حالم به هم می خورد
از نشخوار واژه ي....عشق!
در کلام بوزینگانی که نمی دانند
ا ش غ ! را چگونه می نویسند؟
در قاموس اینان ع ش ق یعنی:
I LOVE YOU......!
وسپس فیلمی که مخفیانه!!
از معشوقشان می گیرند...
تا عشق شان مستدام باشد
تا وقتی گیتی هست
تا وقتی سی دی هست
شبها خرناس هوس
روزها سر درآخور چشم چرانی
سیاه دلان بیدل
عشق را قباله آبا و اجدادیشان می دانند
که شب بخوابند و صبح بگویند:
من عاشق تو هستم ....
من مجنون دیده ام
لیلی شنیده ام
...
عشق خوانده ام
اما در آخر الزمان
اینجا عشق یعنی:
هوس...نفس اماره...گناه...
آی ای عشق...
حالم دارد به هم می خورد .....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:26  توسط پيمان كلانتري  | 

مرگ

 

 
مرگ
 
 تکه تکه های ترنم احساسم مملو از بوی غریب تنهایی ی باز نیافتنی است که انگار سال هاست از من ربوده اندش و من برای هر قطره اش بارها نماز باران خوانده ام و باز بی ایمان تر از قبل بی چتر و بی پناه در کوچه های شهر شلوغ شارلاتان بازی مشغول پرسه زدن هستم
من تنها تر از یک ملودی به دنیا آمدم و انگار تنها تر از یک سلول می میرم و هیچ کس نخواهد فهمید چقدر مرگم از درد و چقدر اش از غم بود
فکر کن چقدر چندش آور است که احساست را مجبور باشی با همه قسمت کنی !!! احساسی که تمامش را دوست داری بارها و بارها فقط و فقط به یک نفر تقدیم کنی و حالا چون تمام وقت در پی خوردن سیب بوده ای دیگر فرصتش نیست
اجبار انگار انسان را بی اختیار و بی عنان در راستای مسیر هایی که حتی خداوند هم در آن ها نمی گذرد محکوم به ملعونی و خشونت و کدورت و فراست قائمی می کند که هیچ کدام از احکام لامسه اش دیگر در دست خودش نیستند
درد های کهنه پینه می بندند و درد های تازه دهان باز می کنند " دیدی که یک جوانه ی گندم چقدر معصومانه و ملیح می روید !!؟!!
باورش سخت است اما من مرد تنهای سرد و لجوجی را می شناسم که تمام مدت پا می کوفت و هر بار می فهمید درگیر تر و خراشیده تر شده است و باز تنها برای ماندن و سر نرفتن چاره ای جز پا کوفتن نداشت
حالا که چه ؟؟؟؟ باشد قبول ما همان مرده های بی سر و دست شهر جنون دخترک پشت حصار هاییم که حالا با یک وام از عرش و دست مال کشی فرش به میدان حمایت و تنش دخترکی دوست داشتنی وارد شده ایم و انگار بد گیر کرده ایم در بین و بین چند احساس و چند تنش که گاهی بوی عرق شرم می دهند و گاهی بوی لزج شهوت ...
باورش حتی برای ما نیز سخت است که دیر زمانی است از من فرار و به ما پناه آورده ایم ...
 
 
 

یاد داستان ِ آن مردی می افتم که می خواست

 با پرت کردن آجر و این خاطر جمعی که

 آجرها روی هم قرار می گیرند، دیواری بنا کند.

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 10:53  توسط پيمان كلانتري  | 

تيک تاک٫ تيک تاک

تيک تاک٫ تيک تاک

 

از ميان جاده پر از گرد و خاک ارابه گردآلودی ميگذرد.
 
اسب های سرکشی آن را می کشند و به تندی در پيچ و خم
 
راه از نظر ناپديدش مي کنند.
 
از دور ٫در دامان سبز و خرم کوه٫ دهکده های زيبايی ديده می شود.
 
ابرهای سرخ رنگ به انتظار موکب خويش در کنار افق صف کشيده اند.
 
در سرتاسر بيابان چيزی جز زيبايی ديده نمی شود.
 
ارابه ميرسد.
 
سورچی دهنه اسبان را به زحمت می کشد و آنها را نگه مي دارد .
 
 
آنگاه تازیانه از دست می نهد.
 
به زير می جهد.
 
اسب های خسته و کوفته را عوض ميکند ٬ 
 
گرده نانی برای ناهار خويش می خرد و دوباره به جای می نشيند.
 
پوستين را به خود می پيچد.
 
تازیانه را برمی دارد و دقيقه ای بعد در ميان گرد و خاک و
 
پيچ و خم جاده از نظر محو ميشود....
 
 
                                       ***
 
اين ارابه گذران٫ زمان نام دارد٫ زمان!
 
مسافرينش را ما تشکيل می دهيم.
 
راهی را که می پيماييم عمر نام دارد.
 
در اين جاده پر نشيب و فراز راه می سپريم تا به گورستان برسيم٬
 
گورستان !
 
ارابه زمان می گذرد.
 
در طول راه٫ مسافرين خود را از نظر ناپديد می کنند و
 
از آنها چيزی به جا نمی گذارد.
 
هنگامی که پای به دايره هستی ميگذاريم مسافری هستيم و
 
راهی که در پيش داريم سر منزلی بيشتر نيست.
 
کودکی٫ جوانی٫ پيری.
 
اما ميان هر يک از اين سه٫ سالها راه است.
 
اين راه دراز را توشه فراوان بايد که جز نکوکاری نيست.
 
هان ای آدميان٬ برای اين راه دراز توشه ای جز اين مي اندوزيد:
 
نکوکاری٫ نکوکاری!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 10:19  توسط پيمان كلانتري  | 

وقتي بزرگ مي شوي ديگر ...

وقتي بزرگ مي شوي ديگر ...

خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه

آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي..

خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته،

فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يك روز مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_

دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند

وقتي بزرگ مي شوي ديگر ...

نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،

حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرک بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني..

ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ،

حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي...

وقتي بزرگ مي شوي...

قدت كوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد و

برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي

پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند ..

آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني !!

و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي

پيدايش نمي كني .

وقتي بزرگ مي شوي ...

دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و

فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه

تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در

كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ،

آنروز ديگر خيلي دير شده است .....

فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و ..

 

مي گويند: خيلي بزرگ شده بود......!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 15:40  توسط پيمان كلانتري  |